
این چند روز، دوباره هوس کردهام که داستاننویسی را شروع کنم. قبلا هم داستانهایی را برای خودم نوشتهام و در قالب رمان، استارت تایپشان را در انجمنهای رماننویسی گوناگون زدهام و همیشه هم، برخلاف چیزی که خودم انتظار داشتهام استقبال از آنها خوب بوده و حتی یکی دوتایشان در آن بازه تبدیل به پربازدیدترین اثر هم در انجمن شده بودند.
اما خب، فکر میکنم دیگر مثل آن دوره نمیتوانم بنویسم. آن موقع، کمتر به اینکه خواننده درباره نوشتههایم چه فکری میکند فکر میکردم و به لطف آنکه سیزده سال هم بیشتر نداشتم، اکثر اوقات مورد تشویق بقیه هم قرار میگرفتم؛ اما حالا، هم نوشتن برایم سختتر شده و نمیتوانم به راحتی چیزی که میخواهم را بنویسم، هم تمایلی هم به حضور فعال در انجمنهای رماننویسی ندارم و حضورشان را، بیفایده میدانم؛ بنابراین این چند روز در بین امتحانها و کارهای دیگر، به این فکر میکردم که چطور داستان را منتشر کنم و هم اینکه خود داستان چهچیزی باشد.